بو میاد... بوی ماه مهر! بوی مدرسه ! بوی دانشگاه ! نمی خوام شعار بدم، ولی بوی پویایی !
خوشحالم که کودک درونم هنوز اون قدر بچه اس که از دیدن کتاب و دفتر نو ذوق کنه و دلش پر بکشه به حیاط دوران دبیرستانش... (پس چرا بهم می گن به نسبت سنم، بزرگم؟ من که هنوز بچه ام!)
خوشحالم که هنوز دیدن بچه مدرسه ای ها تو خیابون منو سر شوق میاره. اون قدر که دلم غنج میره که بپرم،بغلشون کنم!
خوشحالم که اونقدر با بچه ها سر و کار دارم که ذوق زدگیشون رو موقع دست گرفتن مداد نو ببینم و خودم بیشتر از اونا لذت ببرم.
خوشحالم که از نگرانی بچه ها، موقع تراشیدن مداد نو حس خاصی بهم دست میده.
چقدر دنیای بچه ها قشنگه! وقتی مدادشون رو گم کردن، وقتی کفش نوشون کثیف شده، وقتی گوشه ورق دفترشون تا خورده ....، غم عالم میریزه به دلشون..انگار که هیچ راه جبرانی وجود نداره!
چقدر دنیای بچه ها قشنگه وقتی روز اول مهر، با نگرانی به موجودی که اسمش قراره " معلم " باشه و بهش می گن (مادر یا پدر دوم شما) مواجه میشن.
چقدر دلم برای بچه ها می سوزه وقتی روز اول مهر، چشمهای مملو از اشکشون رو می بینم. انگار دارن اونا را به شکنجه گاه می برن.
دلم برای دوستای دوران مدرسه ام تنگ شده! چقدر دوستامو مسخره می کردم که تراش و پاک کن رو با نخ از گردنشون آویزون می کردن! بهشون می گفتم " دست پا چلفتی " بعد اونا منو با عصبانیت نگاه می کردن، یه چند دقیقه ای با هم قهر می کردیم، بعد دوباره آشتی!
دلم برای اون میله ای که وسط حیاط دبیرستانمون بود، تنگ شده. زنگ تفریح ها، اونجا پاتوق بود. یه گروه 15 نفری بودیم که اونجا جمع میشدیم جک می گفتیم! (الان که به اون روزا فکر می کنم، می بینم که چقدر خجسته بودیم!)
دلم برای ناظم سخت گیرمون تنگ شده! بهش می گفتیم " هیستامین "! (از ذکر علت نامگذاری، معذورم!)
دلم برای معلم فیزیک دوم دبیرستان تنگ شده! خدایا! یعنی ما رو می بخشه؟ یه بار داشتیم سر کلاسش موشک بازی می کردیم، یه دونه از موشک هامونو مصادره کرد! بعد ما دعوامون شد، چند تا از دوستام، اومدن پوست پرتقال پرت کنن سمت ما، بعد اشتباهی پوست پرتقاله خورد تو سر معلممون! واااااااااای، نمیدونید چی شد.... همه معلمها ما رو 2 هفته تحریم کردن!به جرم بی ادبی، سر کلاسامون نمی اومدن! از صبح تا ساعت 3 با بچه ها دور هم خوش میگذروندیم! خیلی حال می داد!
دلم برای معلم زبان دوره دبیرستانم یه ذره شده، یادمه 5 دوره کتابای هری پاتر رو سر کلاس اون خوندم!
دلم برای معلم زیستم تنگ شده، اول مهر، تولدشه! بهش زنگ می زنم.
دلم تنگ شده، دلم برای اذیت کردن معلمها تنگ شده، دلم برای بالا رفتن از دیوار راست تنگ شده، دلم برای پیچوندن امتحانا تنگ شده، دلم برای تقلب کردن سر امتحانا تنگ شده، دلم برای آلوچه های بوفه دبیرستانمون تنگ شده! دلم برای کل کل کردن با شاگرد اول کلاس تنگ شده! دلم برای پیچوندن زنگ ورزش تنگ شده!
دلم مداد گلی میخواد!
::::::::
ب.ر.ن 1: دلم می خواست گله کنم از کسانی که من رو ابله فرض کردن، تازه وارد بودن در محیطی به معنایی گلابی بودن نیست! دلم می خواد اینو بگم که عاقل بودن به سن و سال نیست. دلم می خواد یاد بگیرن، یاد بگیریم روی دیگران نباید سلطه داشت! آن هم کاملا حق به جانبانه! باید حریم هر فرد رو رعایت کرد تا حریمت رعایت بشه! باید حرمت نگه داشت تا حرمتت نگه داشته بشه.
ب.ر.ن 2: نویسندگان محترم! دست اندرکاران سینما! باور کنید خلاقیت خیلی چیز خوبیه ها.... ایده گرفتن از ایده های دیگران کار بدی نیست، به شرطی که با نگاهی نو به اون ایده نگاه بشه، حداقل 80 درصد از پلانها،سکانسها، و دیالوگوهای فیلم دوخواهر و two much با هم مو نمی زنن، یعنی دقیقا انگار بازیگرای ایرانی دارن ترجمه دیالگوهای نسخه اصلی رو می گن. گریمها هم تا جایی که ممکن بوده و موازین مثلا اسلامی و شرعی سینما اجازه میداده، عین هم هستن. (نتونستم عکس درست و حسابی پیدا کنم، اما گریم آنتونیو باندراس و محمدرضا گلزار کاملا شبیه همه )شاید تو یه پست مفصل به این قضیه پرداختم.