تبليغاتX
ناگفته ها و ناشنیده ها


داشتم فكر مي كردم ماها چه قدر تنبل و بدعادت شديم. از بس روزهاي تعطيلي تقويممون زياده، يه ماه كه جز پنج شنبه و جمعه، تعطيلي نداشته باشد، دور از جون رو به موت مي شويم(!) همان طور كه مي دانيد ارديبهشت جز، ‌پنج شنبه و جمعه تعطيلي ديگري نداشت و من اين قدر خسته بودم كه نتونستم آخرين ساعت اين ماه را تحمل كنم. اينقدر كسر خواب داشتم كه يكي از مهمترين كلاسهاي دانشگاه را پيچوندم و آمدم خانه خوابيدم.


البته شايد بتوان گفت اينقدر زندگي ها ماشيني شده و از مواد طبيعي كم استفاده مي كنيم، بدنهايمان خسته شده.

نمي دونم به هرحال بايد اين خستگي را گردن كي انداخت،‌ اما مهم اين است كه خسته مي شويم. اين فقط حرف من هم نيست. اين روزها با هر كس صحبت مي كنم، خسته است و حال و حوصله هيچ كاري ندارد.

خدا به داد ما برسد كه امتحانهاي دانشگاه نزديك است و ما حس و حال درس خواندن نداريم.

اگر براتون سوال پيش امده كه اين عكس، متعلق به كدام منطقه زيباي كشورمان است، بايد به اطلاعتان برسانم اين جا دانشگاه ما است. به تيتراژ آغازين منطقه آزاد دقت كرديد؟ اين جا، همونجاست. در فصل گرما، محلي است براي پيك نيك بچه ها و خوابيدن زير سايه درختان. زمستانها هم حال مي دهد براي برف بازي....
داشتم از مقابلش رد مي شدم، گفتم عكس بگيرم بگذارم تو وبلاگم. همين جوري ......

+تاريخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388در 23:38 توسط آسماني |


اين روزها بنا به دلايلي خيلي احساس تنهايي مي كنم و فكر و خيال دست از سرم بر نمي دارد. بخشي از آن به خاطر دغدغه هاي شغلي ام است و بخشي از آن ...(ول كن! بي خيال)
دور و برم پر از آدم است اما خيلي احساس تنهايي مي كنم. همه اين ها دست به دست هم داد تا به اين فكر كنم كه اگر قرار باشد من را به جزيره اي دورافتاده و عاري از هر نوع تكنولوژي بفرستند و اجازه داشته باشم كه تنها يك وسيله با خودم ببرم، اون وسيله چي هست؟
هر چه قدر فكر كردم، ديدم اون وسيله صد در صد، راديو خواهد بود. يكي از چيزهايي كه اول از همه به ذهنم اومد، كامپيوترم بود. چون فكر مي كردم مي تونم با اينترنت، خلاء ها را جبران كنم. اما ديدم اينترنت پر از هويت دروغينه. دوستي هايي كه آخر سر، هيچ نفعي براي آدم ندارند.
به گوشي موبايلم هم فكر كردم. اما ديدم دوستاني كه برايشان كلي زحمت مي كشي و آخر سر نمك مي خورند و نمكدان مي شكنند، ارزش اس ام اس زدن را ندارند.
به خاطر همين هم مي گم راديو، دوست بي منته(!) هر وقت ناراحتي،‌ شادت مي كنه. هر وقت به تلنگري احتياج داري تا ياد كسي كه اون بالاست بيفتي، برنامه هايي هستند كه تو را ياد خدات مي اندازند. تازه ذهنت را نسبت به خيلي از مسائل روز آگاه مي كنند و باعث مي شوند وقتي در جمعي حرف مي زني، همه با تعجب نگاهت كنند.
اين پست را ننوشتم تا درمورد فوايد راديو صحبت كرده باشم.
كنايه ام به دوستي هاي اين دور و زمانه بود. دوستي هايي كه رنگ باخته اند و ديگر كسي برايشان تره هم خرد نمي كند. واقعا حيف...

هميشه يكي از دعاهام اين است كه خدايا (!) يه دوست خوب،‌برام برسون. يه دوستي جز راديو، كه بتواند جوابم را هم بدهد و فقط برايم حرف نزند.

مي دونم سوالم خيلي كليشه اي است. ولي دوست دارم بدونم همراه شما در جزيره دورافتاده، چه چيزي خواهد بود و چرا ؟

+تاريخ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388در 22:9 توسط آسماني |

سلام به همه....

نمايشگاه كتاب بودم. كلي گفتني دارم. در اولين فرصت بر مي گردم...

+تاريخ جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388در 1:52 توسط آسماني |



صبح خيلي زود - داخلي - خانه


ساعت شش شده . نيم ساعت است آلارم موبايلم دارد زنگ مي خورد. همه اهل خانه بيدار شده اند كه من مي خواهم بروم دانشگاه. ساعت شش و ده دقيقه صبحانه نخورده از در مي زنم بيرون.


همان روز - خارجي - خيابان

تا ايستگاه اتوبوس بايد ده دقيقه پياده روي كنم. بعد از بيست دقيقه سر و كله اتوبوس پيدا مي شود. يكدفعه اتوبوس مثل يه اژدهاي گرسنه، همه مسافرها را مي بلعد. تنها چيزي كه اثري از آن باقي نمي ماند، صفي است كه همه در آن ايستاده بوديم. در نتيجه من كه اول صف بودم، مجبور مي شوم يك مسير 45 دقيقه اي را با كلي جزوه در دست و يك كيف سنگين بر دوش بايستم. همين اتفاق وقتي مي خواهم سوار اتوبوس دوم كه مقصد نهايي آن دانشگاه است، مي افتد. ( نكته ضروري: لطفا پيش خودتان فكر نكنيد كه اين چه قدر دست و پا چلفتي است. من فقط به تعبيري (!) زرنگ نيستم)

همان روز - داخلي - دانشگاه


** كلاس بايد راس ساعت هشت صبح شروع شود. استاد ساعت هشت و نيم پيدايش مي شود. در اين فاصله ما مشغول شغل شريف چرت زني مي باشيم و نياز مبرمي به چاي داريم كه چون هر لحظه ممكن است استاد از راه برسد، از آن صرف نظر مي كنيم. ما دانشجوي منظمي هستيم و همواره بر اين نكته تاكيد داريم كه دانشجو بايد پيش از استاد در كلاس حاضر شود. اين كلاس بايد ساعت نه و نيم تمام مي شد، اما چون استاد نيم ساعت دير آمده، ما را نيم ساعت بيشتر نگاه مي دارد. پس چايي دوباره پر، چون ساعت ده كلاس داريم.

** با عجله سه طبقه را پايين مي دويم كه به كلاس ساعت ده به موقع برسيم. استادش به تاخير، حساسيت دارد. ‌‌درسمان " ترجمه متون برگزيده " است. اما جايتان خالي در كلاس از همه چيز حرف مي زنيم غير از ترجمه. از نقد سريال جومونگ گرفته تا شماره عينك و مدل گوشي استاد. البته گفتني است كه محور همه اين حرفها خود استاد است كه با مهارت خاصي جلسه نقد را مديريت مي كند. ده دقيقه آخر براي خالي نبودن عريضه اسم سه ديكشنري با نويسنده و ناشرش را معرفي مي كند و مي گويد در امتحان پايان ترم قرار است اسم همه ديكشنري هايي كه سر كلاس معرفي كرده، ازمان بپرسد. استاد خيلي ....... (خود سانسوري) مي گويد. هندزفري براي اين جور مواقع خوب است. اي ول يك+ يك و راديو جوان. جلسه دارد، كلاس نيم ساعت زودتر تمام مي شود.

** ساعت يازده است. علي رغم ميل باطني به سمت سلف مي رويم. اگر بخواهيم تا ساعت يك صبر كنيم بايد غذاي ماستيده اي را بخوريم كه به لعنت خدا هم نمي ارزد.


** ساعت يازده و نيم است و تا ساعت يك و نيم بي كار هستيم. وقت نهار و نماز است. جالب اينجاست كه در تايمي كه همه دانشجوها وقت آزاد دارند و به نوعي بهترين زمان براي استفاده از امكانات دانشگاه است، همه جا تعطيل است. چون بچه هاي كتابخانه و سايت رفته اند نهار. حالا يك خوبي سايت دانشكده مان اين است كه مي تواني از ساعت 12:30 تا 1:30 در سايت باشي و از آن بيرون نيايي. چون در را قفل مي كنند.(!) اگر ساعت 12:25 فقط براي چك كردن ايميلت رفتي بايد تا ساعت 1:30 بماني. چون مسئولين سايت هم مي خواهند نهار بخورند. ساعت يك شد. اينترنت هم يكدفعه قطع شد. اما مگر يادت رفته. تا ساعت 1:30 قول دادي كه همانجا باشي و پايت را از در بيرون نگذاري. هر چه قدر مي گويي اينترنت قطع شده، خوب چي كار كنيم، مسئول مربوطه مي گويد :" خب! به من چه مربوط؟ من كه گفتم تا 1:30 در را باز نمي كنم!"

** با دعوا و مرافعه از سايت مي آييم بيرون. با عجله نماز مي خوانيم و خود را به كلاس بعدي مي رسانيم. استاد با 45 دقيقه تاخير وارد كلاس مي شود. مي گويد ببخشيد بچه ها! يادم رفته بود با شما كلاس دارم. ( تو پرانتز مي گويم اين استاد يد طولايي در فراموش كردن دارد، فقط نمي دانم چرا حضور و غياب كردن را يادش نمي رود، تا جايي كه يك بار سر امتحان پايان ترم نيامد چون يادش رفته بود. امتحان ما هم با يك هفته تاخير برگزار شد و مجبور شديم همه درسها را دوباره بخوانيم. نمره هايش را هم وقتي ديديم كه شش هفته از ترم بعدش گذشته بود. حال مي كنيد چه سيستم انتخاب واحد باحالي داريم ؟ اصلا كاري ندارند كه اين درس پيش نياز بوده.پرانتز طولاني شد، بستمش!) استاد خيلي ..... مي گويد. " راديو جوان! دوستت دارم


** ساعت سه و نيم است. مي خواهيم براي صرف چاي به سمت بوفه مي رويم كه با در بسته مواجه مي شويم. رويش نوشته به علت نظافت تعطيل است. خب نمي شود وقتي دانشجوها سر كلاس هستند، نظافت كنيد. گلاب به رويتان، روم به ديوار همه سرويس بهداشتي هاي دانشكده ما از ساعت 4 به بعد بسته است. در نتيجه روزهايي كه تا 7 شب كلاس داريم، و ساعت نه مي رسيم خانه مثل فلفل بالا و پائين مي پريم و در آستانه تركيدن هستيم (امري است اجتناب ناپذير )

حالا اين نكته را هم در نظر داشته باشيد كه در سرويس هاي بهداشتي مان، يك قطره صابون مايع پيدا نمي شود ولي دست خشك كن برقي داريم. اي ول تكنولوژي.

خبر(1) : دانشگاه ما يكي از دانشگاه هاي دولتي تهران است و تا مي خواهيم به كسي چيزي بگوئيم بهمان اعتراض مي كنند كه : حرف نزنيد! مي دانيد چند نفر آرزو دارند الان جاي شما باشند؟ مي دانيد چند نفر سالهاست پشت كنكور مانده اند و آروزدارند يك روز هم كه شده، پشت نيمكتهاي دانشگاه ... بنشينند. در دهانمان را گل مي گيريم ولي ضرب المثلي است كه مي گويد " توش خودمان را كشته، بيرونش مردم را "

خبر (2) : دانشگاه قبل از عيد نفري 5000 تومان به دانشجويان كارشناسي و 25000 تومان به دانشجويان ارشد عيدي داد. از ميزان عيدي دانشجويان دكترا خبري ندارم. همه دوستانم كه در دانشگاه هاي ديگر هستند گفتند: خوش به حالتان.

كسي چيزي از حق الناس شنيده؟ وقت من جوان اين مملكت اهميت زيادي دارد و براي نقد سريال جومونگ سر كلاس ترجمه نيامده ام. (باور كنيد از اين مثالها خيلي زياد است. همين يك مورد كه نبوده) وقتي به همكلاسيهايم مي گويم بچه ها بياييد اعتراض كنيم، مي گويند بشين بابا! حوصله داري. دورهم خوش مي گذره. بيكاري ها !!!!‌
+تاريخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388در 23:38 توسط آسماني |


آنچه هستی هدیه خدا به تو و آنچه می شوی هدیه تو به خداوند است.

پس بی نظیر باش.........
+تاريخ دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388در 12:41 توسط آسماني |



ديشب پريشب بود كه خيلي دل گرفته بودم. داشتم با عزيزي درد دل مي كردم و اون عزيز مي گفت: اين نيز بگذرد....

اما وقتي دقيقتر فكر مي كنم، مي بينم " اين نيز بگذرد " هم از همان جمله هايي است كه براي فرار بشر از مشكلات طراحي شده.

يك مادر را در نظر بگيريد: وقتي بعد از تحمل نه ماده درد و ناراحتي، اولين بچه اش به دنيا مي آيد، ميگه : آخيش تموم شد. اما تموم نشده. بچه كه بخواد دندون در بياره، پدر پدر و مادرش را در مياره. مادر نگران راه افتادن بچه اش است. اما به محض اينكه بچه تاتي تاتي كنان راه ميفته، بايد مواظب باشه زمين نخوره. بچه كه رفت مدرسه، مادر با خودش فكر مي كنه: آخي، بچه ام بزرگ شده. مي ره مدرسه اما غافل از اينكه مسئوليت سنگيني به عهده مادر قرار گرفته. بايد مواظب باشه بچه درس هاشو را مرتب بخونه، تو نوشتن تكاليف مدرسه كمكش كنه و مراقب باشه رفقاي ناباب سراغ بچه اش نيان. بعد از مدرسه نوبت دانشگاه . البته اينكه مادرها در دوران كنكور چه جوري نگران بچه هاشون هستند، بماند. وارد دانشگاه كه شد، مادر هميشه نگران كه مواظب هست به استقلال بچه اش خدشه وارد نكنه، يواشكي اس ام اس هاي بچه اش را چك مي كنه تا خداي نكرده كسي نخواد اونو ازش بدزده (متوجه منظورم كه هستيد؟ از اون لحاظ) يواشكي جيب هاي لباسهاشو مي گرده به اين اميد كه نخ سيگاري، چيزي پيدا نكنه تو جيبها....
دانشگاه كه تموم شد، اگه سربازي رفتن براي پسرها در نظر بگيريم بعدش نوبت كار پيدا كردنه. چيزي هم كه تو جامعه ما فراوان ريخته، كاره. (!) بعد از كفشهاي آهنين به پا كردن، جوان ما كه تونسته براي خودش كاري پيدا كنه ،‌مي خواد سراغ عشق و عاشقي بره و شريك تنهاييش را پيدا كنه. اما در صورتي كه طرف تحصيلكرده باشه، با حقوق 150 هزار تومان ، بدون خونه و ماشين كسب به آدم زن نمي ده كه. مي دن؟ برفرض اينكه معجزه اي صورت بگيره و دو كبوتر عاشق به وصال هم برسن و بعد از مدتي بچه دار بشن، چون خرج زندگي زياده بايد هردوشون برن سر كار و بچه (نوه مذكور) وبال مادربزرگ مي شه و چرخه دوباره تكرار مي شه....

در نظر داريد ديگه. تو پشت صحنه همه اتفاقاتي كه مي افته دو جفت چشم نگران هستند كه با اشتياق و نگراني وقايع را تحت كنترل خودشون دارن. يه جورهايي سهل و ممتنعه .

خدا كنه بتونيم فرزندان خوبي براي والدينمان و والدين خوبي براي فرزندانمان باشيم.

------------------------------------

پ.ن 1: هنوز تو بهت فوت "سيد رضا حسيني" بودم كه خبر رفتن " پيمان ابدي" را شنيدم. خدايشان بيامرزد.

پ.ن 2: منطقه آزاد را از كانال 3 ببينيد. قصد تبليغات انتخاباتي ندارم اما به جرئت مي تونم بگم يكي از بهترين برنامه هاي انتخاباتي است كه در طول اين سالها ديدم. يك جور تريبون آزاد در محوطه دانشگاه هاست . جا داره از همين جا از گروه خلاق و خوش فكري كه پشت اين برنامه بوده، تشكر كنم. ضمن اينكه بايد بگويم منطقه آزاد، كاري مشترك از راديو جوان و كانال 3 است.
+تاريخ جمعه هجدهم اردیبهشت 1388در 12:27 توسط آسماني |


به طور اتفاقي متوجه شدم وبلاگم را هم زمان با روز معلم افتتاح كرده ام و اين اتفاق را به فال نيك مي گيرم. خودم معلم هستم و پدرم نيز همچنين. بنابراين روز معلم با پايان يافتن دوران دبيرستان در خانه ما تمام نمي شود. ضمنا دوست دارم روز معلم را از همين جا هم دوباره به پدرم تبريك بگويم، هم به معلمان سابقم، هم به همكارانم.

قسمت آخر يوسف اين هفته پخش شد و ذهنم درگير شده. تا جايي كه به ياد دارم و در روايات خوانده بودم، يوسف دير از اسب پياده مي شود و به خاطر بي احترامي كه به پدرش كرده، مقام نبوت از فرزندان يوسف سلب شده و به فرزندان بنيامين مي رسد. اما سلحشور كه چنين چيزي نشان نداد. اگر شما هم اين روايت را شنيده ايد، من را هم در جريان بگذاريد لطفا.

برمي گردم...
+تاريخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388در 0:16 توسط آسماني |

سلام.

من آمدم.......
+تاريخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388در 0:14 توسط آسماني |

روزانه ها


من ِ انگلیسی!
صندوقچه


صندوقچه


دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388