تبليغاتX
ناگفته ها و ناشنیده ها
اما ما...؟

1. چند وقت پیش یکی از اقوام به رحمت خدا رفته بود. ما که چند وقتی بود عزرائیل در فامیلمان تردد نداشت، با ظاهری کاملا عادی و به گمان خودم مناسب مجلس عزا، رفتم ختم. اما با ورود به اتاق،جا خوردم! فکر کردم رفتم عروسی! جملگی خانمها با تیپهایی برازنده مراسم عروسی - به معنای واقعی کلمه -به ختم فامیل نزدیکشان تشریف آورده بودند. بینشان غریبی می کردم. فضای آنجا را به هر زحمتی که بود تحمل کردم و آخر شب ، وقتی به خانه رسیدیم ،نفس راحتی کشیدم.
با چند تن از دوستان صحبت کردم، گفتند همه جا این طور است. برای تو تازگی داشته...

2. چند هفته پیش به مجلس ختم دوستی رفته بودم که ارمنی بودند و مسیحی. این دفعه وارد مجلس که شدم، جا نخوردم. تنها فرق این مجلس در مختلط نشستن زن و مرد و نوع پذیراییشان بود. اما..اما چرا. جا خوردم! اینها با اینکه موهایشان را نپوشانده بودند، با اینکه مقید به حفظ حجاب نباید می بودند، اما ظاهرشان ساده بود. بلوز و شلوار یا بلوز و دامن پوشیده بودند و موهایشان هم پوشش نداشت. پیش خودم فکر کردم که چقدر بین اینها احساس آرامش بیشتری دارم. وارد خیابان که شدم گنگ بودم و گیج. در دین آنها دستور خاصی برای حفظ حجاب به معنایی که ما داریم، وجود ندارد.در دین ما هست، اما ما...


3. مشهد که رفته بودم، به آرامگاه شیخ بهایی و شیخ حر عاملی و ... رفتم. داشتم فکر می کردم که این افراد و امثالهم برای انتقال اسلام به ما زحمات خیلی خیلی زیادی کشیده اند. به فکر فرو رفتم.

نتیجه گیری: ما داریم دستی دستی، اسلام خود را به فنا می دهیم. اگر دور و برتان را خوب نگاه کنید، حتما برای حرفم مصداق مناسب پیدا می کنید. اینجا، مجال توضیحش نیست...

محرم که شروع می شود، خیلی هایمان ادعای حسینی بودنمان می شود. اما ما برای اسلامی که با این همه زحمت به ما رسیده، چه کردیم ؟
+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت17:43توسط آسماني |
سلام

ثانیه شماری هایم آغاز شده است.


بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خم می سلامت بشــکست اگر سبویی


بعد از مدتها،سلام امام رضا...

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت0:12توسط آسماني |
:D

ما که دانشجو نیستیم، اما روز دانشجو را به همه دانشجوها، دانش جو ها، دانشجو نماها و کلا دانش پژوهان تبریک می گوییم!

شاعر میگوید:
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید
یا دست رسد به مدرک یا جان من بر آید.

به امید روزی که دانشگاه های ما این جوری (+) نشوند!

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت18:12توسط آسماني |
یک تجربه

« به دیگران احترام بگذار تا مورد احترام واقع بشی » این جمله را سر لوحه زندگیم قرار داده بودم و همیشه به آن پایبند بودم.
اما این روزها به این نتیجه رسیده ام که از آن جایی که لطف مکرر، حق مسلم تعبیر میشود، بعضی ها لیاقت حتی ذره ای از آن احترام را هم ندارند. چون پر رو تر و مغرور تر از قبل میشوند.و چقدر بد است وقتی به چیزی متهمت می کنند که نیستی، اما خودشان سرشار از آنند.

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت16:40توسط آسماني |
شهرت...


ریشه، گلی است که شهرت را به هیچ می گیرد.

                                                                     (جبران خلیل جبران)


پ.ن:

برو روی این لینک، کلیک کن...هر چی دوست داری توی کادر تایپ کرده و منتظر بمون ببین چی میشه! خیلی قشنگه...

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت22:48توسط آسماني |
از خود تا خودِ خدا

چند روز پیش داشتم با دوستی صحبت می کردم. خیلی بی مقدمه از من خواست ده ویژگی خوب و ده ویژگی بد اخلاقی خودم را نام ببرم. بهش گفتم بی خیال بابا! حوصله داری...

اما راستش نتوانستم از فکر سوالش بیرون بیام. هنوز دارم به خودم و ویژگی های اخلاقیم فکر می کنم. ده ها ویژگی بد پیدا شده اما ویژگی خوب ...؟ نمی دونم، سخت بود...فکر کنم ده تا نشد!
یاد این حدیث افتادم که " من عرف نفسه فقد عرف ربه ".

این روزها ، از این جور تلنگرها زیاد به من وارد می شود...
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت2:44توسط آسماني |
جادوی پائیز
پیاده روی در عصر یک روز پائیزی در هوایی باران خورده روی برگهای رنگارنگ، به خودی خود لذت بخش است و انسان را به خلسه می برد. حتی اگر کیفی پر از کتاب بر دوش داشته باشی و دستانی پر از جزوه! حتی اگر یک مسیر یک ساعت و نیمه را پیاده روی کنی . حتی اگر زنگ خوردن مداوم موبایل، خلوتت را بر هم زند. حتی اگر بعدش سرمای شدیدی بخوری.

خیابان ولیعصر! پائیزهایت را دوست دارم!

فکر کنم دچار جنون پائیزه شده ام! کسی راه درمانش را می داند؟؟



جمعه 15 آبان
:

و خدا تائید کردن کامنت را آفرید تا بتوان از شر مزاحم جماعت در امان ماند...!

سه شنبه :

اینجا ، انگلیسی شدم!



+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت19:51توسط آسماني |

RSS