تبليغاتX
حرف هائی برای نوشتن
دلا خو کن به تنهایی...که از تن ها بلا خیزد

کدام تنهاتر است ؟ تحمل کدام تنهایی سخت تر است ؟ اینطوری :


*

یا اینطوری ؟


***

***


عنوان : بیتی از ملک الشعرای بهار


+نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388 ساعت 0:8 توسط آسماني |
بنی آدم (کماکان) اعضای یک پیکرند؟

1. سوار اتوبوس بودم. آقایی رو به قسمت بانوان نشسته بود و گوشی موبایلش را از سمت لنز دوربینش به همان قسمت نگه داشته بود. هیچ کس به او نگفت به چه حقی یک ساعت از زن و دختر مردم فیلم می گیرد. خودم را پشت مجله ای که مشغول خواندنش بودم، پنهان کردم. بی تفاوت شده ایم ...

2. سوار اتوبوس بودم و فصل، فصل امتحانات بود. اتوبوس کم و بیش خلوت بود.فقط یک بانوی تقریبا مسن در ابعاد تقریبی حسین رضا زاده (!) با ظاهری کاملا جوان پسند ایستاده بود. سر " مفتح " تعدادی دانشجو خواستند از این وسیله حمل و نقل عمومی استفاده کنند.اصرار دانشجویان متقاضی ورود به اتوبوس کارساز نبود. خانم از خود راضی حتی یک اپسیلون هم از جایش تکان نخورد. دانشجویان گفتند باید ده دقیقه دیگر " نجات اللهی " باشیم. اما خانم گفتند: عجله دارید؟ خب...آژانش بگیرید به موقع برسید سر امتحان!!! هیچ کس هم به ایشان یاد آوری نکرد که اتوبوس وسیله حمل و نقل عمومی است. بی تفاوت شده ایم...

3. سوار ون بودم. از آخرین دقایق قبل از امتحان استفاده می کردم و مشغول درس خواندن بودم. نگاهی به ساعتم انداختم.باید تا الان می رسیدیم. از پشت شیشه دود گرفته ون نگاهی به بیرون انداختم.اما دیدم در یک خیابان دیگر هستیم! داشتیم خلاف جهت مسیر اصلی حرکت می کنیم.گفتم آقا! مگه دانشگاه ... نمیرید ؟ از آینه نگاهی به من انداخت و چیزی نگفت. سوالم را با کمی عصبانیت و کمی بلندتر تکرار میکنم. گفت: مگه نمی بینی ؟؟؟!! گفتم خب دارید اشتباه میرید.دانشگاه (...) این طرفی که نیست. از سر و صدای من و آقای راننده نسبتا محترم، 7 سرنشین دیگر ون تازه به خودشان می آیند.. مسیر ده دقیقه ای را چهل و پنج دقیقه در راه بودیم. بی تفاوت شده ایم...

4. در ایستگاه مترو بودم. لا به لای جمعیت زیادی که در ایستگاه مترو بودند پیرزنی نحیف بود که سبد خریدی بزرگ در مقابلش خودنمایی می کرد. دختر و پسری که اصلا در این عالم نبودند با سبد خرید پیرزن برخورد کردند. سیبها و خیارها دانه دانه داخل محل تردد قطار غلطیدند و دانه های اشک پیرزن هم روی گونه اش. قطاری که چهل و پنج دقیقه منتظرش بودیم، دقیقا همان موقع رسید. دختر و پسر بدون کوچکترین عذرخواهی لابه لای جمعیت گم شدند. قطار که رفت، بوی خیار له شده سکو را پر کرده بود. بی تفاوت شده ایم...
گذشت آن روزگاری که بنی آدم اعضای یکدیگر بودند.


پ.ن: خدانگهدار سلینجر ... خدانگهدار هولدن کالفیلد ...

 دیدیم زیرنورماه داره خوش میگذره، گفتیم یه نشست دیگه هم بگذاریم...دوشنبه شب - همون ساعت، همونجا منتظرتونیم. (:
+نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388 ساعت 11:19 توسط آسماني |
پست سفارشی!

 برای اولین بار در رادیو جوان

اولین نشست شنوندگان یک برنامه رادیویی با عوامل آن

شنیــــده می شویم/ می شوید / می شوند.

اطلاعات بیشتر ......> اینجا




وبلاگ انگلیسیم، به روز شد (+)

+نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388 ساعت 14:48 توسط آسماني |
و سکوت باید کرد ؟


1 - وارد اتاق شدم که دیدم روی تابلوی اعلانات نوشته اند:

* I have often regretted my speach, but never my silence

با چند تا از همکاران این بحث پیش آمد که چرا سکوت باید کرد ؟ چرا باید حرف زد ؟ جالب اینجا بود که متفق القول، همکاران می گفتند سکوت سر آدم را بر باد می دهد و اگر حرف نزنی، حقت را زیر پا می گذارند و ... .این بحث که پیش آمد، این چند جمله جلوی چشمم رژه رفت. ارزش هر کس به حرفهایی است که برای نگفتن دارد. و سکوت، سرشار از ناگفته هاست. و زبان سرخ، سر سبز میدهد بر باد.آدمی دو گوش برای شنیدن و یک دهان برای سخن گفتن دارد...

2 - به جا و به موقع سخن گفتنم را پای سکوت در نتیجه غرورم می گذارند و من هم در برابر تمام حرفهایشان، سکوت می کنم. اما از عصر تا الان، جدا ذهنم درگیر شده است. درگیر پارادوکسهایی که می دانم از کجا شروع شده است و نمیدانم به کجا خواهد رسید، یا من را به کجا خواهند رساند. درگیر سوالاتی که شاید اقتضای سنم باشد، شاید نه.

3 - یعنی ارزشهایمان واقعا این قدر عوض شده است ؟ زمانی می گفتند " هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. " حالا اما تملق و چاپلوسی و بلبل زبانی و بادمجان دور قاب چینی و تیکه انداختن و طعنه زدن و ... حرف اول را در موفقیت میزند. اگر این تکنیکها را بلد نباشی، کلاهت پس معرکه است.

4 - حرف بزنی، میگن پر رو و حاضر جواب و بلبل زبونی، حرف نزنی میگن از دماغ فیل افتادی و مغروری...حالا چه کار کنیم ؟ بالاخره حرف بزنیم یا نزنیم ؟


* گاهی اوقات از سخنانم پشیمان شده ام، اما از سکوتم هرگز.


+نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388 ساعت 23:25 توسط آسماني |
وصف الحال!
اوهوم..اوهوم..بدون توضیح اضافی شما را دعوت می کنم به دیدن ادامه برنامه، ببخشید شنیدن ادامه برنامه، ااا خب ببخشید خواندن ادامه مطلب!


ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 22:33 توسط آسماني |

RSS